داستان های غمگین

داستان های غمگین
 
داستان های غمگین کوتاه
نوشته شده در تاريخ شنبه بیست و هشتم مرداد ۱۳۹۱ توسط امین

سلام ، خوش اومدین ، بعضی از مطالب رو با ذکر منبع نوشتم که کپی شده بود اما بازم میدونم که همون مطالب هم بازم کپی بوده که من کپی کردم خلاصه بگم که اونایی که کپی بود باذکر منبع هستن .

آیا میدانید نظر دادن باعث شادابی روح و سلامتی جسم شما می شود و شما را از هرگونه مریضی دور می کند !

آیا می دانید نظر دادن شما را به خوشبختی در دنیا و آخرت نزدیک می کند و شیطان دیگر قادر نیست به شما نزدیک شود !؟

اگر بخوام درباره ی خوبی های نظر دادن بگم باید یه وبلگ دیگه بزنم . 

پس یک دقیقه هم دریغ نکنید و نظر خود را بدهید .


نوشته شده در تاريخ چهارشنبه یازدهم دی ۱۳۹۲ توسط امین

گلی از شاخه اگر می چینیم برگ برگش نکنیم

و به بادش ندهیم

لااقل لای کتاب دلمان بگذاریم

و شبی چند از آن ر ا هی بخوانیم و ببوسیم و معطر بشویم

شاید از باغچه ی کوچک اندیشه مان گل روید!



ادامه مطلب
نوشته شده در تاريخ چهارشنبه بیست و پنجم اردیبهشت ۱۳۹۲ توسط امین
مادری که دنیا هیچوقت اورا فراموش نمیکند :

وقتي گروه نجات زن جوان را زير اوار پيدا کرد , او مرده بود اما کمک رسانان زير نور چراغ قوه چيز عجيبي ديدند.زن با حالتي عجيب به زمين افتاده , زانو زده و حالت بدنش زير فشار اوار کاملا تعقيير يافته بود . ناجيان تلاش مي کردند جنازه را بيرون بياورند که گرماي موجودي ظريف را احساس کردند . چند ثانيه بعد سرپرست گروه ديوانه وار فرياد زد :بياييد , زود بياييد ! يک بچه اينجاست . . بچه زنده است .  

وقتي اوار از روي جنازه مادر کنار رفت دختر سه_چهار ماهه اي از زير ان بيرون کشيده شد . . نوزاد کاملا سالم و در خواب عميق بود . مردم وقتي بچه را بغل کردند , يک تلفن همراه از لباسش به زمين افتاد که روي صفحه شکسته ان اين پيام ديده ميشد : عزيزم , اگر زنده ماندي , هيچ وقت فراموش نکن که مادر با تمامي وجودش دوستت داشت . . .


نوشته شده در تاريخ چهارشنبه بیست و پنجم اردیبهشت ۱۳۹۲ توسط امین
بعد از مدت ها ، با داستانی جدید . . . 



ادامه مطلب
نوشته شده در تاريخ شنبه بیست و هشتم مرداد ۱۳۹۱ توسط امین
داستانی زیبا در عین حال غمگین که عشق دو نفر رو نشون میده 



ادامه مطلب
نوشته شده در تاريخ دوشنبه دوم مرداد ۱۳۹۱ توسط امین
یيرمردی مشکل شنوایی داشته و هیچ صدایی رو نمی تونسته بشنوه.

بعد از چند سال بالاخره با یک دارویی خوب می شه.....................

ادامه مطلب
نوشته شده در تاريخ دوشنبه دوم مرداد ۱۳۹۱ توسط امین
اینم یه سری عکس امیدوارم خوشتون بیاد .

ادامه مطلب
نوشته شده در تاريخ دوشنبه دوم مرداد ۱۳۹۱ توسط امین
داستانی غمگین که بی صبری یک انسان رو نشون میده ! آخه چرا ؟


ادامه مطلب
نوشته شده در تاريخ یکشنبه یکم مرداد ۱۳۹۱ توسط امین
این داستان رو حتما بخونید بسیار جالب هستش .

ادامه مطلب
نوشته شده در تاريخ یکشنبه یکم مرداد ۱۳۹۱ توسط امین
داستانی عاشقانه اما این یکی یه زره طولانیه !



ادامه مطلب
نوشته شده در تاريخ یکشنبه یکم مرداد ۱۳۹۱ توسط امین
داستان زیبا و بسیار غمگین به نام همکلاسی



ادامه مطلب
نوشته شده در تاريخ یکشنبه یکم مرداد ۱۳۹۱ توسط امین
داستان زیبا و عاشقانه

برای دیدن به ادامه ی مطلب بروید.



ادامه مطلب
نوشته شده در تاريخ یکشنبه یکم مرداد ۱۳۹۱ توسط امین
پسر به دختر گفت اگه یک روزی به قلب احتیاج داشته باشی اولین نفری هستم که میایم تا قلبم را با تمام وجودم تقدیمت کنم. دختر لبخندی زد و گفت ممنونم .

تا اینکه یک روز آن اتفاق افتاد… حال دختر خوب نبود. نیاز فوری به قلب داشت. از پسر خبری نبود. دختر با خودش میگفت: میدانی که من هیچ وقت نمیگذاشتم تو قلبت را به من بدی و به خاطر من خودت را فدا کنی، ولی این بود وفایت، حتی برای دیدنم هم نیامدی…شاید من دیگه هیچ وقت زنده نباشم.. آرام گریست و دیگر چیزی نفهمید.

چشمانش را باز کرد… دکتر بالای سرش بود.به دکتر گفت چه اتفاقی افتاده؟دکتر گفت نگران نباشید پیوند قلبتان با موفقیت انجام شده .شما باید استراحت کنید..درضمن این نامه برای شماست..! دختر نامه را برداشت. اثری از اسم روی پاکت دیده نمیشد. بازش کرد و درون آن چنین نوشته شده بود:

سلام عزیزم.
الان که این نامه را میخوانی من در قلب تو زنده ام. از دستم ناراحت نباش که به تو سر نزدم چون میدانستم اگه بیایم هرگز نمیگذاری که قلبم را به تو بدم… پس نیامدم تا بتوانم این کار را انجام بدم..امیدوارم عمل پیوند موفقیت آمیز باشه.
عاشقتم تا بینهایت

دختر نمیتوانست باور کند…او این کار را کرده بود… او قلبش را به دختر داده بود…
آرام اسم پسر را صدا کرد و قطره های اشک روی صورتش جاری شد… و به خودش گفت چرا هیچ وقت حرف هایش را باور نکردم…


نوشته شده در تاريخ یکشنبه یکم مرداد ۱۳۹۱ توسط امین
 
دختری بود نابینا
که از خودش تنفر داشت
و فقط یکنفر را دوست داشت
دلداده اش را
و با او چنین گفته بود
« اگر روزی قادر به دیدن باشم
حتی اگر فقط برای یک لحظه بتوانم دنیا را ببینم
عروس حجله گاه تو خواهم شد »

 
_ _ _
 
و چنین شد که آمد آن روزی
که یک نفر پیدا شد
که حاضر شود چشمهای خودش را به دختر نابینا بدهد
و دختر آسمان را دید و زمین را
رودخانه ها و درختها را
آدمیان و پرنده ها را
و نفرت از روانش رخت بر بست
 
_ _ _
دلداده به دیدنش آمد
و یاد آورد وعده دیرینش شد :
« بیا و با من عروسی کن
ببین که سالهای سال منتظرت مانده ام »
 
_ _ _
دختر برخود بلرزید
و به زمزمه با خود گفت :
« این چه بخت شومی است که مرا رها نمی کند ؟ »
دلداده اش هم نابینا بود
و دختر قاطعانه جواب داد:
قادر به همسری با او نیست
 
_ _ _
دلداده رو به دیگر سو کرد
که دختر اشکهایش را نبیند
و در حالی که از او دور می شد گفت
« پس به من قول بده که مواظب چشمانم باشی »
 

نوشته شده در تاريخ یکشنبه یکم مرداد ۱۳۹۱ توسط امین
پسری یه دختری رو خیلی دوست داشت که توی یه سی دی فروشی کار میکرد. اما به دخترک در مورد عشقش هیچی نگفت. هر روز به اون فروشگاه میرفت و یک سی دی می خرید فقط بخاطر صحبت کردن با اون… بعد از یک ماه پسرک مرد… وقتی دخترک به خونه اون رفت و ازش خبر گرفت مادر

پسرک گفت که او مرده و اون رو به اتاق پسر برد… دخترک دید که تمامی سی دی ها باز نشده… دخترک گریه کرد و گریه کرد تا مرد… میدونی چرا گریه میکرد؟ چون تمام نامه های عاشقانه اش رو توی جعبه سی دی میگذاشت و به پسرک میداد!


.: :.


تمامی حقوق این وبلاگ محفوظ است
  •